fanavaran
آخرین اخبار
   
    کد خبر : 37632
    تاریخ انتشار : 18 آبان 1392 11:37
    تعداد بازدید : 671

    قصه گو، قصه می گفت

    " توی شهر قصه هم
    مثل هر جای دیگه
    هر کسی یه کاری داشت
    خره خراطی می کرد
    ... بعد نزدیک غروب دست از کار می کشید
    روی سرش کلاه مخملی می ذاشت
    کتشو یک وری می نداخت رو شونه ش
    سیبیلش رو تاب می داد
    سر چارسوق می نشست غزل می خوند
    چارسوقو قرق می کرد..."

    بهار ادیبان

    نه تنها نسل ما و نسل‌های پیش از ما بلکه برخی از بچه‌های نسل جدید هم "شهر قصه" را دوست دارند. به خاطر تمثیل‌ها و کنایه‌هایی که نشان‌دهنده جوامع است و گویی هیچ‌وقت هم از بین نمی‌رود. خالق شهر قصه، بیژن مفید، مردی که 29 سال پیش روز 21 آبان ماه چشم روی دنیا بست و رفت، می‌گوید: در حقیقت شهر قصه، قصه گرگ‌هاست. روایت است در شب‌های سرد زمستان دو گرگ گرسنه به هم می‌رسند. از ترس روبه‌روی هم می‌نشینند و مواظب یکدیگرند که یکی آن دیگری را از شدت گرسنگی پاره نکند. کم‌کم گرگان دیگر می‌رسند و همه دور هم می‌نشینند و مواظب یکدیگر پلک نمی‌زنند. هر بار یکی خسته می‌شود و پلک می‌زند، بقیه بر سرش می‌ریزند و پاره‌پاره‌اش می‌کنند و متوجه نیستند که زمان پاییدن یکدیگر شاید شکارهایی رد شده‌اند و آنها ندیده‌اند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگ‌هاست و تراژدی نکبت بار آدمیزاد. شاید اگر هر کدام از آنها حرکتی می‌کردند وضع‌شان این‌همه دردناک نبود."
    داستان عاشقی که بیژن مفید در شهر قصه روایت می‌کند، قصه‌ای‌ است که هنوز بعد از گذشت حدود 45 سال، یکی از داستان‌های به یاد ماندنی است. داستانی که دیالوگ‌هایش هنوز هم طرفداران خود را دارد:
    "می‌گه یه دل مگه از پولاده
    که تو این دوره زمونه شو هم بذاره
    هیچ چیزی نبینه
    یا اگر چیزی دید
    خم به ابروش نیاره
    نه دیگه این واسه ما دل نمی‌شه..."
    شهر قصه، تنها نمایشنامه موفق بیژن مفید نبود. وی به غیر از شهر قصه 9 نمایشنامه نوشت که از بین آنها نمایشنامه "ماه و پلنگ" نیز به شهرت دست یافت. برخی می‌گویند نمایشنامه "ماه و پلنگ" را بیژن مفید با نگاهی به دوران تبعید و خانه‌نشینی دکتر محمد مصدق نوشته است.
    بیژن مفید سال 63 دور از وطن بر اثر بیماری کبد درگذشت.


    نظر شما



    نمایش غیر عمومی
    تصویر امنیتی :