fanavaran
آخرین اخبار
   
    کد خبر : 27662
    تاریخ انتشار : 4 خرداد 1392 12:23
    تعداد بازدید : 495

    بخشی از داستان کوتاه «وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم» نوشته ریموند کارور

    بعضی چیزهای دور و برمان تغییر می کند، آسان تر می شود یا سخت تر، این جوری یا آن جوری، اما در اصل هیچ چیز تغییر واقعی پیدا نمی کند. من به این اعتقاد دارم.

    تصمیمات خودمان را گرفته‌ایم، زندگی‌مان در جریان است، و آن قدر ادامه پیدا می‌کند تا به آخر برسد. اما اگر این طور است پس بعدش چی؟ منظورم این است آخه که چی، به این موضوع اعتقاد داشته باشی اما پنهان کنی، تا اینکه یک روز اتفاقی بیفتد که باید چیزی را عوض کند، بعد ببینی در نهایت هیچ چیز قرا نیست عوض بشود. آن وقت چی؟ در این اثنا، حرف‌ها و رفتار دوروبری‌هایت طوری باشد که انگار تو همان آدم دیروزی، یا دیشبی، یا پنج دقیقه پیش هستی. اما تو داری توی یک بحران دست و پا می‌زنی. حس می‌کنی قلبت لطمه دیده... درواقع موهبت این است که اگر سر هرکدام ما بلایی بیاید- ببخشید که این را می‌گویم- اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می‌کنم دیگری، آن یکی، شاید مدتی غصه بخورد، می‌دانید، اما بعد طرفی که مانده می‌رود و باز عاشق می‌شود. خیلی زود می‌رود یکی دیگر را پیدا می‌کند. همه این عشقی که ازش حرف می‌زنیم، فقط به صورت خاطره باقی می‌ماند. شاید حتی خاطره‌اش هم باقی نماند. اشتباه می‌کنم؟


    نظر شما



    نمایش غیر عمومی
    تصویر امنیتی :