آخرین اخبار
facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی
کد خبر : 11590

ردپای کم رنگ امید

وقتی وارد مناطق زلزله زده استان آذربایجان شرقی شدم، مثل آدمی بودم که خبر مرگ چند نفر از عزیزترین هایش را می شنود که همه در یک تصادف کشته شده اند. سمبه فاجعه چنان پر زور بود – و هنوز هم هست - که چند ثانیه کپ کردم. تلی از خاک و گل و کاهگل. تیرک های چوبی که پیش از زلزله ستون خانه های روستاییان بودند، اما در مقابله با زلزله تسلیم شده روی زمین افتاده بودند. حد فاصل تبریز تا ورزقان چند روستا کنار جاده هستند.

بهنام صابر نعمتی

خانه‌هایی که ویران شده‌اند و چادرهایی که حالا روستاییان را در خود جای داده‌اند. چهره مردم زلزله‌زده چهره عجیبی است. نوعی بهت و بی‌اعتنایی در چهره‌شان دیده می‌شود. بهت از زلزله‌ای که چند ساعت پیش اتفاق افتاده و در ثانیه‌ای تمام زندگی‌شان هم‌آغوش خاک شده است. بی‌اعتنایی از اینکه دیگر کاری از دستشان بر نمی‌آید. باید منتظر باشند تا ببینند آینده چطور است. منتظر اینکه بسته بعدی کمک‌های هلال احمر چه زمان می‌رسد. به ویرانه‌ها که نزدیک می‌شدم گاهی زنی را می‌دیدم که چادر به کمر پیچیده و بین خرابه‌ها جست‌وجو می‌کند. تیرک‌های چوبی و تکه‌های کاهگل را جابه‌جا می‌کند، شاید وسیله‌ای سالم مانده باشد و به درد زندگی در چادر بخورد. مردها اما کمتر به میان آوار می‌رفتند. گاهی مردی را می‌یافتم که نزدیک خانه خراب شده‌اش نشسته است و خیره به خرابه‌ها نگاه می‌کند. بعضی از مرد‌ها هم دنبال گرفتن کمک از هلال احمر و مردمی هستند که هر کدام با اتومبیل شخصی کمک‌هایی را برای زلزله‌زده‌ها آورده‌اند. نگاه می‌اندازم به اطراف، به مردم، به پسرها و دخترهای جوانی که چندتا چندتا دور هم جمع شده‌اند و صحبت می‌کنند. نه! نمی‌شود به این راحتی امید پیدا کرد. پیرزنی جلو می‌آید. پتویی که در دست داشتم را می‌بیند و فکر می‌کند آمده‌ام بین زلزله‌زده‌ها پتو پخش کنم. از سرما می‌گوید و تنهایی‌اش. صدای خنده چند کودک از بین چادرهای هلال احمر می‌آید. شروع می‌کنم با پیرزن به زبانش سخن گفتن.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :