fanavaran
آخرین اخبار
   
    کد خبر : 10477
    تاریخ انتشار : 31 تیر 1391 18:35
    تعداد بازدید : 555

    کودکی به نام حسین

    کودکی از درونش بیرون آمده و پوست او را کشیده و تنش کرده بود

    زندگی

    بهارادیبان

     برای همین بود که دست‌هایش در هوا تاب می‌خورد به وقت حرف زدن. چشم‌هایش، دو تیله سیاه بود که وقتی سعی می‌کرد فکرهایش را به کلمه تبدیل کند و به زبان بیاورد در هوا چرخ می‌خورد. کودکی با صدایی خش دار که نامنظم مکث می‌کرد بین کلمه‌ها تا نفس بکشد؛ مکث‌هایش شده بود لهجه منحصربه‌فردش. جدا از لهجه‌ای که از خاک کهکیلویه گرفته بود. توی پوست لاغراندام و نحیف و پریشان او، کودک عاشقی بود که صدایش هنوز به گوش می‌رسد...»آی نازی! نازی! عشق بی عاشق من». کودکی که نتوانست مکتب برود. پناه برد به صحنه، به جعبه جادویی و به کلمه‌ها. شعر نوشت و نمایشنامه نوشت و جلوی دوربین زندگی کرد.در روزهای زندگی‌اش، روزی رسید که پوست تنش دیگر تنگ شد. تنهایی‌اش بزرگ شد. در تنهایی‌ پوست‌اش را از تن در آورد و گذاشت و رفت. و کسی تا روزها بعد نفهمید آنچه در خانه، نشسته روی زمین و به تخت تکیه داده، او نیست. پوست اوست و کودک از اینجا گریخته.
    کودکی که می‌گفت: «من حسینم. پناهی‌ام. خودمو می‌بینم. خودمو می‌شنفم. تا هستم جهان ارثیه بابامه. سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهاییاش. وقتی هم نبودم مال شما.»
    حالا چند سالی است که جهان مال ماست چون حسین دیگر نیست. روحش شاد.


    نظر شما



    نمایش غیر عمومی
    تصویر امنیتی :